پیدا





521 " فکرهای بی سر و ته"

درخواست حذف اطلاعات

من خسته ام از فکرایی که توی سرم هی میرن و هی میان! دلم میخواد فکرامو بریزم دور و فکرای جدید بیارم تو ذهنم. دارم تمام انرژیمو صرف مقابله با خشم سرکوب شده و انرژی های منفی درونم میکنم. بسه دیگه! دلم میخواد برم تو یه خیابون و تا جایی که میتونم راه برم. بدون فکر برگشت به جایی. تا هرجایی که میشه راه برم. اما احتمالا وسط راه دلم دوش آب گرم میخواد و تختم! واسه همین برمیگردم به هرجایی که ازش اومدم.... همیشه همین بوده! فکرایی مثل دوش آب گرم تو ذهنم اینقدر جولون میده تا دیگه نخوام به هدف برسم. به خودم بگم بیخیالش. ولش کن.... برم پیش ثمین/ برم پیش خانوم م خوشبختی های این چند روزم یکیش یدن کتاب بود. دومیش بارون زیاد بود. مرسی



522 "خانوم م"

درخواست حذف اطلاعات

امروز رفتم پیش خانوم م. نمیدونم چطوری میتونه بهم کمک کنه ولی من میخوام ادامه بدم. بهم میگه تا وقتی مستقل نشی خشمتو نسبت به همه چیز ابراز میکنی! وقتی اومدم بیرون الف مسیج زد کجایی؟ گفت میاد دنبالم بریم ناها، تا یاد به ع زنگ زدم و گفتم داستان از چه قراره و چی شده، ع بهم گفت ساعت 5 بیا میدون! باید رو در رو حرف بزنیم. با الف حرف میزدم متوجه شدم اونم مثل من تِم مذهبی رو داره و مثل من قبلا رابطه ش با خدا خوب بوده! گفتم من قبلا شب میخونم، گفت من واسه یه حداقل 1 ساعت وقت میزاشتم! بیحوصله بودم. هرچند که خنده م میگرفت از حرفاش ولی تهش بی حوصله بودم. ساعت 4 اومدیم و منو تا مترو رسوند. تو مترو گم شدم و نتونستم راه وج رو پیدا کنم ع میگه میدونم نمیتونی فارسی بخونی ولی یه جایی نوشته exit!! برو همون سمت تا من بیام پیدات کنم. وقتی دیدمش دلم باز شد. حرف زدیم، راه رفتیم، خندیدیم، شوخی کردیم. دوباره یه مسیر رو با من اومد. حرف زدیم. خداحافظی کردیم. اومدم خونه حرفای خانوم م رو تعریف ، چای خوردم، فوتبال دیدم، گریه ، گریه ، گریه .



پونصد و پونزده "سینوس"

درخواست حذف اطلاعات

ح کلی احساساتم شبیه نمودار سینوسیه! صبا روز رو خوب شروع میکنم و شبا این موقع تمام حس بدبینی و ناراحتی و تنفر میاد تو ذهنم! تنها راهش دیدنه :))



500 و چهـــاردهـــــ " . . . "

درخواست حذف اطلاعات

روانشناس! روانکاو! روانپزشک! مشاور! هر ی که بتونه کمک کنه چرا این سیکل معیوب داره ادامه پیدا میکنه!!!! چرا نباید اون چیزی که دوست دارم رو انتخاب کنم؟؟؟ هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت ازدواج نمیکنم که بچه ای داشته باشم، اما یه روزی معلم دبیرستان میشم و به دخترا میگم مهمتر از زیبایی مستقل بودنه!



پــ ـونصـ ـد و پـ ـونزده! "نتیجه"

درخواست حذف اطلاعات

درست این موقع های سال آدم یادش میاد باید یه صفایی به زندگی بده و با روی گشاده به استقبال سال نو بره! همه جا رو تمیز می کنیم، پ و پرت های تلمبار شده رو میریزیم دور و پنجره رو باز میکنیم که هوای بهاری بهمون انرژی بده! یه لیست می نویسیم از کارهایی که در سال آینده باید انجام بدیم و بعد از دیدن طوماری که برای خودمون نوشتیم به وجد میایم و به درایت و آینده نگری خودمون غبطه می خوریم و آفرین میگیم... همین که اواسط اسفند شد اواسط فروردین، هوای بهاری و بارون و بوی سبزه و ... باعث میشه لیست بلند بالامون جاشو بده به اولویت اصلی: خواب! امسال چیکار ؟ آهنگهایی که میخواستم یاد بگیرم رو یاد گرفتم تقریبا، فکر کنم تقریبا به ازای هرماه یه کتاب رو خوندم!. معدلم رو بالاتر بردم. کلاس ا ل مقدماتی و پیشرفته رفتم، باشگاه رفتم، زبان خوندنم! گواهینامه گرفتم! کتابخونه ملی رفتم! به ی علاقه مند شدم و اکثر ساعات روزانه رو تلف ! good for me! پ.ن: استقلال برد :)))))



500 و شــونزده "عمو نوروز"

درخواست حذف اطلاعات

امروز تصمیم گرفتم روز خوبی داشته باشم با اینکه خیلی بد شروع شد. عمو نوروز و حاجی فریروز رو دیدم :))



500 و 17 " باز شروع شد"

درخواست حذف اطلاعات

اصولا فکر میکنم کمتر ی هست که برای سال جدید یه برگه ی سفید رو با اه و فعالیت های برنامه ریزی شده، سیاه نکرده باشه و عزمشو برای رسیدن به اون خواسته جزم نکرده باشه! خب مسئله اینجاست که چقدر توی این هوای بهاری میتونن بهش پایبند باشن :) اولین کتاب سال رو تا ساعاتی دیگه تموم میکنم. خیـــــــــــــلی جالب بود! باورم نمیشه که چقدر ناخودآگاه اشتباهاتی که همیشه ازش بدم میومد. اینکه چقدر از خصلت هایی بدم میومد و همیشه دارم اونا رو انتخاب میکنم! خنده داره؟ نه! بشینم گریه کنم به این چیزا که اینقدر کوتاه اومدم درموردش. در مورد ع تصمیمو گرفتم، ضمن اینکه چشمش شوره :) اگه 3 ماهه اول سال پیشرفت چشمگیری داشته باشم احتمالا آبان و آذر از ایران برم. قانون 20 دقیقه الف جالب بود و امیدوارم تو این مورد با خودم روراست باشم و بتونم انجامش بدم. به خودم قول میدم که اگه چیزی خواستم بیانش کنم، و نزارم که بمونه تو دلم :) حداقل 12 تا کتاب بخونم! بگم ماهی یک کتابو خوندم -_- 2 یا 3 تا مقاله ی مجلسی بنویسم! 2 یا 3 تا نقاشی بکشم! (البته شاید گفته بشه خسته نشی! 3 تا! در جواب باید بگم چرا خسته میشم) باشگاه و کلاس برنامه نویسی و ا ل و طراحی داشبورد مدیریتی رو هم تکمیل کنم. تــامــــام



پونصد و 18 "برنامه"

درخواست حذف اطلاعات

از اونجایی که 10 روز اول برای خودم یه چالش داشتم و اجراش و از نتیجه ش بی نهایت راضی ام! احساس نمی کنم همچی زود گذشت!! چقدر این دختر عزیز و نجیب و لطیف و مهربون و خوش قلبه. چقدر عالی و نازنینه. با تمام وجودم براش آرزوی خوشبختی میکنم.



519 " 17 فـ ـــروردیــ ـــــــن"

درخواست حذف اطلاعات

البته که روز جالب و زیبایی بود. به بانو میگم من از رفتن مطمئن نیستم که اون حرف زدم وگرنه که میچسبیدم به زبان! میگه من بهش گفتم تو شهریور میری!!!! امروز مریم رو دیدم! عاشق و معشوقیشون رو یادمه! یادمه که میمرد برای همسرش! امروز بهم میگه اصلا ازدواج نکنیا.... منم گفتم من دیگه رفتنی ام! میگه بهترین کار. نمیدونم وضعیت کار چطوریه؟ باید تو این مدت ته و توی قضیه رو دربیارم.



پونصــ ـــد و 20 "لیست آرزوها"

درخواست حذف اطلاعات

من که نمیخواستم ی شرکت کنم، دیدم ع ثبت نام کرد منم خواستم از قافله عقب نمونم! بعدشم فقط برای اینکه ببینم نتیجه ی پولی که به سازمان سنجش دادم چی شد سایتو باز و با رتبه ی 2 رقمی زیر 50 مواجه شدم!
از یک کارخونه ی اسم و رسم دار با کلی مزایا پیشنهاد کار دارم. کارخونه!!! صنعتی!!! چیزی که همیشه میخواستمش!
ع دوباره موضوع خواستگاری و ازدواج رو مطرح کرد. خداجون منظورتو یکم واضح تر بگو! یعنی اگه میخوام برم تباهم یا چی؟؟!! کتاب ملت عشق رو بخونین! زبان هم بخونین مدرک زبانتونو بگیرین! به درد میخوره :|



511 "دنیـای صـ ــوفی!!"

درخواست حذف اطلاعات

راه رفتیم، حرف زدیم، دعوا کردیم، چای خوردیم، دوباره حرف زدیم،راه رفتیم، راه رفتیم، راه رفتیم.... + آخه چرا میخوای صوفی بشی؟ بعد از این همه مدت؟ - این گلدون کوچیک رو برای تو یدم، میخواستم میز جدیدت دیگه مس ه نباشه! + اسمشو میزارم آینه دق - دوسش نداری؟ :( + نه! نه دوسش ندارم، تو رو هم دوست ندارم، - واقعا دوستم نداری؟ + نه اصلا دوست ندارم! واقعا دوست ندارم، من عاشقتم. - . . . . با "الف" حرف زدم. حرفاش خیلی قشنگ بود و احساسمو بهتر کرد و تحت تاثیر همون حرفا تصمیم گرفتم و واقعیت رو دیدم. من ترس داشتم، همیشه میترسیدم. رو به رو شدن با واقعیت باعث نشده ترسم کم بشه! اما کمکم میکنه بتونم باهاش مقابله کنم.



پــ ــونصد و دوازدهـــــ "درون"

درخواست حذف اطلاعات

میخوند: ندای درونت حق است، تو آنی!! + این آرزو از کجا اومده تو ذهنت؟ - بچه که بودم دوتا دوست همسن خودم داشتم که همسایه هم بودیم باهم! بینمون رقابت پیش اومد، و به ذهنم رسید که با این کار ثابت میشه که توانایی های من بیشتره و نگاه ها به سمت من کشیده میشه ... بعد از اون دائما به این موضوع فکر . + خب به نظرت این الان مشمول قاعده ی ندای درون میشه؟ - این نه! اما سفر اره! باید برم... باید برم.



513 "سرماخوردگی"

درخواست حذف اطلاعات

در این که سرماخوردگی است شکی نیست! هنوز نتونستم بخوابم! نفسم در نمیاد!! دوشنبه رفتم کتابخانه ملی به دلیل جو حاکم 6 فصلو تو 4 ساعت خوندم و خلاصه ! فکر خبریه دیگه نخوندنم تاااااااا امروز :| چقدر خوبه که آدم فکر کنه دوستانی رو در کنار خودش داره. سید حسین حسینی گلر استقلال عجب رکورد خوبی زد. همین! تراوشات شبانگاهی!....



514 "لیاقت"

درخواست حذف اطلاعات

آرزوهای داشتم که با خودم میگفتم اگه باشه انگیزه پیدا می کنم، اگه باشه موفق می شم، اگه باشه خوشبخت می شم و ..... چندتا از آرزوهایی که یه زمانی برام خیلی دست نیافتنی و رویایی بود رو دارم و هنوزم همونم که بودم و این بدترین قسمت روزگاره که می فهمی همه چی اول از درون خودت شروع میشه، بقیه ی چیزا وسیله س! احمقانه نیست؟ این همه مدت دنبال چی می گشتم و حالا از کجا پیداش ، من تا خودم از خودم راضی نباشم، تا خودم احساس خوشبختی نکنم، تا خودم تصمیم و اراده ی قوی نداشته باشم، نمی تونم اون انسان موفقی باشم که بهش فکر میکنم. حس میکنم خدا نگاهشو از من برداشته، میگه این هرچی میخواد بهش بدین، من نمیخوام ریختشو نگاه کنم، این لیاقت محبت و نگاه منو نداره...



501 "فاصله"

درخواست حذف اطلاعات

لانگ دیستنس فقط فاصله ی بین خودِ واقعیت و خودِ ذهنیت.... فقط فاصله ی بین چیزی که هستی و اونی که میخوای باشی..... چرا همیشه از همون اولین قدم نمیشه؟ یا مثلا چرا من باید به حرفای ثمین اعتماد کنم؟ یا مثلا چرا باید اینقدر بیشتر از همه چی دنبال زبان انگلیسی باشم؟ یا مثلا چرا مثلِ همه ی دخترای احمقی که رویاهاشونو رها میکنن و ازدواج میکنن تا تمال آمال و آرزوهاشون درست قورمه سبزی جا افتاده باشه، نیستم؟ چرا هرچی بیشتر فکر میکنم بیشتر ناامید میشم؟
حتی نمیدونم میخوام چیکار کنم.



502 "تصحیح!"

درخواست حذف اطلاعات

هوای عالی امروز حالمو جا آورد، وقتی نم نم بارون شروع شد با خاتون قرار گذاشتیم بریم بیرون که چون مسیرو به سمت سه راه اقدسیه پیدا نکردیم رفتیم پارک آب و آتش!!



503 'کار انباشته"

درخواست حذف اطلاعات

سرگیجه میگیرم تو سایت tsetmc! چند روزه همه ش همه ی هزینه ها فقط برای بورس میشه و پایان نامه همچنان گزینه ی آ ِ روی میزه. همه ش به " هر چیز که در جستن آنی، آنی" فکر میکنم و بعدش به "لیس للانسان الی ما سعی" و بعد رسما ما هیچ، ما نگاه!!! هنوزم معتقدم کتابخانه ملی جای درس خوندن نیست! درسو باید جایی خوند که کنارت یه تخت باشه بتونی بری خستگی در کنی! با این همه احتمالا از دو شنبه دیگه میرم! و اینکه یک چالش 5 روزه!!!! چرا 5 روز؟؟؟ چون با توجه به شناختی که از خودم دارم سنگ بزرگ( مثلا 10 روزه) نشونه ی نندا !!!!



504 "رانندگی"

درخواست حذف اطلاعات

به عنوان اولین تجربه زدم یک 206 رو با خاک ی ان !!! صاف صاف شد!!! رسما لهش !!! حالم خیلی بده :(



505 " تردید "

درخواست حذف اطلاعات

ifrs هم اوکی شد! به خاطر اتفاق مس ه ای که تو افتاد دلم گرفته بود! فکر می اگه خستگیم در بره یا بشینم ببینم حواسم پرت میشه اما نشد... مارکو* که بهم مسیج زد دیگه کمتر به اتفاق فکر ! یه زمانی برام آدم مهمی بود و من در مقابلش حس دختر 15 ساله ای رو داشتم که نگران دخترهای توانمند و زیبایی هست که احتمالا با مارکو در ارتباط بودن و اینکه بعد از مدتها فهمیدم اون هم همین حس رو نسبت به من داشته برام جالب بود. هیچ آینده ای رو جز این هدف نمیتونم تصور کنم.... هیچ آینده ای جز مرگ.



پــونصد و شیــــش " آبان!"

درخواست حذف اطلاعات

مهر اینقدر زود تموم شد که من نفهمیدم کی اومد و کی رفت و آبان اومد... شنبه با اردی رفتم بیرون. دیروزش بهم گفت که هی از من اصرار هی از تو طفره! وقتی به شگفتم بیا بریم بیرون میگفت مطمئنی درست فرستادی؟ :)) نمیشه گفت خوش نگذشت اما اگه خاتون بود احتمالا بیشتر خوش میگذشت. تصور می بعد از 3 سال خب چه حرفی داریم که رو در رو بزنیم؟ وقتی سوار ماشین شدم کاملا متوجه شدم که نگاهشو ازم می ه، اما از ifrs و acca که حرف زدم دیگه پشت سرش بقیه حرفا هم اومد و تقریبا روز خوبی بود. موضوع پایان نامه رو انتخاب و همون موقع هم یکی از اساتید صنعت نفت بهم یه موضوع پیشنهاد کرد. باهاش قراره صحبت کنم یه توضیح اجمالی بهم بده ببینم چطوره موضوعش. تعداد آدمای اطرافمو کمتر به خاطر طرز تفکرشون، ترجیح میدم با ایی معا کنم که همصحبتی باهاشون باعث بشه قوی تر فکر کنم. کلاس آ هم در حالی که تصمیم داشتیم بپیچونیم زنگ زده بود به یکی از بچه ها و گفته بود که کلاس کنسله و ما رفتیم سینما. خوش گذشت. تصمیم دارم از این به بعد در مقابل خودم وایسم و روی خودمو کم کنم. نتیجه ی رو کم کنی ب رضایت بخش بود.



507 "گذرزمان"

درخواست حذف اطلاعات

مولفه ی زمان به شرط گرانش به وجود میاد؟؟؟؟ کی فیزیک بلده؟ گذر زمان رو بزار رو مودِ آهسته!! خدایا رهـــا کن...



پونصـد و 8 "درد"

درخواست حذف اطلاعات

ب لرزیدن زمین رو کاملا حس ، سرگیجه گرفتم و ت خوردن در و لوسترا رو دیدم. همینجا نشسته بودم، پای لپ تاپ! فقط از اتاق رفتم بیرون که پیش مامان و بابا باشم. اصلا نگرانی نداشتم از بابت لرزیدن دوباره زمین! از اینکه ساختمون بریزه. اسم حس اون لحظه م شجاعت نبود، جه بود. مثلا نمیدونستم اگه واقعا ساختمون بریزه، اگه شدت ز له بیشتر بود، اگه زمین زیر پامون خالی میشد، اگه الان یا آواره بودیم یا زیر آوار.... از حال دوستام خبر گرفتم،خداروشکر دوستام تو کرمانشاه حالشون خوب بود، اما امان از روستاهایی که هنوز ی نرفته کمکشون... مثل وقتی که مریم میرزاخانی فوت شد اشکم بند نمیاد... امروز حتی دلم میخواست وسط میدون انقلاب بشینم و گریه کنم. دلم میخواد به خدا بگم خیلی ناامیدم. دقیقا 2 روز پیش با خودم خوشحال بودم که هیچ تو دنیا خوشبخت تر از من نیست،اما آدمی که درد بقیه رو میبینه و کاری از دستش برنمیاد لوزر ترین انسان روی زمینه



500 و نــــ ــه ه ه "سردرگمی"

درخواست حذف اطلاعات

اصلا مهم نیست که زمان خیلی داره زود میگذره ها! اصلا!! ولی مهمه که کلاس خصوصی زبان ساعتی 120 تومن نباشه! چند روزه که همه ش دارم به روال زندگی فکر میکنم و روز به روز افسرده تر میشم! تولد- گذروندن کودکی با بازی- شروع مدرسه- سال کنکور- - کنکور ارشد- - کار- کنکور ی- کار- خانواده - کار- خانواده - کار - خانواده- پیری- مرگ!!! اگه ازم بپرسن نقطه عطف های زندگیت چی بود چی میتونم بگم؟ گیتارم- فرآیند مهاجرتم و تمام!! خب عمرم تموم شد و همین... فقط همین و در هر دو کار ناتمام بودم... کاش من سیاوش قمیشی بودم، یه آلبوم میده تمام مردم مسخ میشن.



پـ ـونصد و 10 "سردرد"

درخواست حذف اطلاعات

دیروز بهش گفته بودن که من امروز حتما باید تو اون جلسه شرکت کنم. منم رفتم! یه خانوم خیلی زیبا رو دیدم! نمیشناختمش! همکارش که صداش زد فهمیدم این همون خانومیه که قبلا دوبار بهش زنگ زدم و گفتم اگه لازمه برم زودتر باهام هماهنگ کنه و چه زیبا کلا ندیده و نشنیده گرفته بود. بعدشم که آقای علوی، بهم گفت دانشجویی؟؟ خب بشین درستو بخون!!!!! دیگه دقیقا از همینجاها بود که وا دادم... جدیدا دارم فکر میکنم که عینک آفت بزرگ یه نعمته، وقتی تو خیابون نمیتونی هیچ جوره مراقب باشی اشکات نریزه کمکت میکنه. میگفت میخوام شان خودتو حفظ کنی! ولی خودش با خاک ی انم کرد با اون حرفایی که به مدیرحقوقی شون زد. اونم بهش گفته بود که نههه بابا، آقای علوی انتخابشو کرده، منتها داره کلاس میزاره! اگه ع امشب باهام حرف نمیزد احتمالا خیلی بد اخلاق تر از معمول بودم...



چـــــهار صد و 20 و نه! "گذر عمر"

درخواست حذف اطلاعات

هرچی خودمو متقاعد می کنم کتابو تموم کنم نمیشه!!! اینقدر نچست آخه؟؟ پاشین بریم چین!!!!!!!!!! یا هلند!!!! یا حتی سوئیس!!!!!!!!!!!! فقط بیاین قبل از مردنمون کتاب بخونیم و سفر بریم.... اینطوری که همه ش یه جا میشینیم بدون کتاب هیجان انگیز و بدون سفر هیجان انگیز زیاد جالب نیست... به همین زودی 4 ماه از سال گذشت!



چهارصد و سی و یک "نامتوازن"

درخواست حذف اطلاعات

در ذهنم یک پیرزن جا خوش کرده است... نگاهی به رویاهایم می اندازد و آه میکشد! به سن و سالم نگاه میکند و آه میکشد! به چهره ی زیبا و پوست شفاف و چشمان خمار وموهای کمندم نگاه میکند و آه نمیکشد! چون دارد مس ه ام میکند!!! عجب آدمی است, خوب نیست دیگران را بابت چهره شان مس ه کنیم! پس کی فرهنگ سازی میشود نمیدانم.... بگذریم! پیرزن بدجنس نشسته و میگوید آرزوهایت را ول کن بچسب به زندگی ات! همینجا بمان! درست را ادامه بده! ازدواج کن! بچه دار شو! بچه ات را بزرگ کن بعدم بمیر, این رسم زندگی است. اما صدای ی را میشنوم که میگوید: فقط یک بار به دنیا می آیی... برای خواسته ات بجنگ! صدای همان دختر 25 ساله ای که تمام ذهنش کابوس های 5 سالگی اش است.



چهــ ــارصــــد و 30 و 2 "چالش صد دلیل!"

درخواست حذف اطلاعات

چند روز پیش اینو شروع و زمانی که 100 تا کامل بشه بدون شک انجامش میدم ... یهو دلم خواست که رشته های درمانی بخونم! دقیقا همون چیزی که همیشه ازش متنفر بودم! کتابایی که این چند وقت خوندم: پاییز فصل آ سال است، دختر خوب، سیزده دلیل برای اینکه... . از کتاب زنبق دشت هم متنفرم با اون همه عناصر خیالی که توش استفاده شده!!! ی این طرفا نیست که پایان نامه شو تموم کرده باشه بیام ارائه شو ببینم؟؟ پ.ن: باید بگم که دعوا ؟؟!



400 و ســــ ــی و 3 "من"

درخواست حذف اطلاعات

داشتم با الف صحبت می ! میگفت میشه وقتی ناراحتی با دوستات حرف بزنی و اینطوری ح بهتر میشه! بهش گفتم که اون چیزایی که ناراحتم میکنه رو به ی نمیگم! حتی خاتون که دوست صمیمی حساب میشه هم وقتی ازم میپرسه خوبی و جواب میدم نه! دلیل اصلی خوب نبودنم رو نمیدونه! چون بهش نمیگم...به هیچ نمیگم! نمی تونم بگم. . . از فردا متنفرم! واقعا میدونم فردا روز خوبی نیست... میدونم به نتیجه ای نمیرسه اما مجبورم! نمیتونم جلوی گذر زمان رو بگیرم... چرا اینقدر ناتوان شدم جدیدا؟



چهارصد و سی و پنج "191"

درخواست حذف اطلاعات

بزرگوار این پست 191 چی داره که هر سِری میای یه سَری هم به اون میزنی؟؟؟! بابا استرس می گیرم حس میکنم قراره ازش امتحان بگیرن اینقدر میخونی خب :))) لعنتی سیزن 7 تموم شد :(



436 "قرار ملاقات"

درخواست حذف اطلاعات

اصلا دلم نیمخواد ببینمش .... اصلا!!! چرا من باید باهاش برم بیرون؟ کیه مگه؟ به من چه اگه بهش بر بخوره؟ اگه اون بخواد بریم بیرون من چرا باید برم؟



چهـار 100 و 30 و هفـ ــ تــــ "محفل"

درخواست حذف اطلاعات

1- گفتم برای این تابستون چیکار میکنم؟؟ خب کلاس رانندگی میرم! زبانو ادامه دادم اما قطعا تافل نگرفتم همین الان :| وزن کم ، آهنگ قبله - گل ارکیده- جان مریم- یکم از سمفونی 40 موتزارت رو یاد گرفتم بزنم. پاییز فصل آ سال است، دختر خوب، سیزده دلیل برای اینکه...، رو خوندم و سرای رو دارم میخونم! میخواستم سریال ببینم! گیم آو ترونز رو دوباره از اول دیدم تا همین فصل آ و ایتکه تقریبا میتونم بفهمم چی میگن (بدون زیر نویس تقریبا) بقیه چیزا هم مثل اینکه نقاشی ای که خواستم کشیدم، تاترهایی که خواستم دیدم، کنسرت هایی که خواستم رفتم، کتابخانه ملی رفتم اما هییییچ کاری! ابدا هیچ کاری برای پایان نامه ن ! :| فکر کنم الان دیگه باید استرس بگیرم!!!



400 و شانــزده "کار"

درخواست حذف اطلاعات

البته که هر ی ترجیح میده زمان بیشتری برای تفریح و خو دن داشته باشه اما خب کار هم موضوعیه که نمیشه تا همیشه از زیر بار مسئولیتش شونه خالی کرد. میدونی؟ 12 سال تو مدرسه های تی درس خوندن و بعدشم تی، یعنی این همه مدت ت داره برای تو کار انجام میده حالا نوبت توعه که جبران کنی!! مسئله ایه که دارم باهاش کلنجار میرم ....



417 "نیمه شعبان"

درخواست حذف اطلاعات

یه وقتایی فکر میکنم حقیقت نداره و فقط یه عده میخوان مارو سرگرم کنن که هست... یه وقتایی دلم براش پر میکشه یه وقتایی اصلا فراموش میکنم که هست..... به هر حال من میخوام فکر کنم که هست و اگه به خدا قسمش بدم رومو زمین نمیندازه. میخوام فکر کنم که میاد و زمین رو از این وضعین نجات میده. تولد تنها امیدم مبارک. من نمیخوام تغییر کنم! نمیخوام دگرگون بشم، نمیخوام اینی که هستم رو از دست بدم، میخوام اصلاح بشم و رفتارهام بهتر بشه، اما میخوام خودم بهتر بشم، نمیخوام خودم تغییر کنم....



چهارصد و هجده "دروغ"

درخواست حذف اطلاعات

امروز دوستِ کلاس پنجمم رو تو دیدم... ام بی ای میخونه. چه خوشحالم از دیدنش بهش گفتم از حرفی که بهم زده ناراحتم ازم عذرخواهی کرد! میگه چرا به بهار گفتی؟! میگه دروغ گفتم دوست داشتم سر صحبت رو باز کنم! میگه بحث علاقه نبود! میگه من هنوز امید داشتم! میگه دیدم هردومون گیتار میزنیم تفاهم داریم! میگه از همون اول هم میخواستم به رای بدم! میگه رئیسم میدونه بهم گفته چه خبره تو دیگه ش ت خوردی! میگه باید کفویت باشه! میگه عینکتو بردار تو چشمام نگاه کن! میگه آرزو تو ازدواج کنی همونطور که امروز برای چند لحظه حلقه دستت بود! میگه سخته باهات حرف نزنم,تمام حرفامو حفظه... تمام چیزایی که بهش گفتمو... آ همه ی حرفا هم گفت به درک!!!! فقط یک پسر میتونه مفهوم این حرفا رو بفهمه! به نظرتون این مخ زنی به شیوه ی گذاشتن تو برزخه؟؟؟ ازش بدم میاد به خاطر توهینی که بهم کرد. پ.ن: یه قول 40 روزه دیگه میدم.... من ازت شرمنده م که فکر همون کافیه. مثل همیشه کنارم باش.



400 و 19 : دلایل عدم تحویل"

درخواست حذف اطلاعات

اون روزی تو بودم و به خاطر درد معده و البته روزه نگرفته بودم، بعد از کلاس اول وقتی داشتم به دوستم کمک می برای مقاله ش یه اسم درخور پیدا کنه متوجه شد که روزه نیستم و من برای حفظ آبرو خیلی بلند به درد معده م اذعان داشتم. گذشت بعدش ازم پرسید استرس داری؟ گفتن نه! ولی به هرحال نگرانی و استرس وجود داره! بهم از برنامه ریزی گفت و اینکه اکه آدم برنامه ریزی کنه دیگه نگران نیست و این داستانا! وجه مشترک همه ی ایی که برای من اندر مزایای برنامه ریزی و هدف دار شدن زندگی حرف میزنن اینه که فکر میکنن من یک آدم خوش گذرون، راحت طلب، لوس، و نازپروده ام!!!! همه شون هم میخوان منو به راه راست هدایت کنن... منم به حرفاشون گوش میکنم. :| شغل تی،دوره ی acca، مدرک زبان، اپلای برای کار، 5 تا مقاله، گواهینامه :|، اینا تا 3 سال آینده. پ.ن: بله امتحانام از 7 تیر تازه شروع میشه پ.ن2: بله من هنوز گواهینامه ندارم